یه وقتایی ...
یه وقتایی دلم می خواد برم یه جای دور ، اونقدر دور که کسی صدامو نشنوه . اونوقت دلم می خواد با صدای بلند و با تمام وجودم فریاد بزنم . فریاد بزنمو بگم از حرفهایی که برای نگفتن دارم تا شاید کمی آروم تر شَم .
یه وقتایی دلم می خواد برم یه جای دورتر ، اونقدر دورتر که هیچ کسی غیر از خودمو خودش نباشه . اونوقت فقط می خوام باهاش حرف بزنم . بگم از اینکه چقدر خوبه ، بگم از اینکه چقدر بدم . بگم خودَمَم می دونم چند وقتیه یه کم ازش دور شدم . بگم چقدر اینجور وقتا حالم از خودم بهم می خوره . بگم دیگه خسته شدم از عهدایی که هِی با خودم می بندمو هِی بهشون عمل نمی کنمو هِی به خودم می گم فقط امروزو هِی نمی دونم چرا همیشه امروزه و چرا هیچ وقت فردا نمیاد.
یه وقتایی حس می کنم چقدر این مردم برام غریبن . مردمی که خودِ واقعیشونو پشت نقابای رنگارنگی که به صورتشون زدن قایم کردن . مردمی که باورت نمی شه انقدر راحت دروغ می گن و خیانت می کنن و سر هم کلاه می زارن و به ریش هم می خندن و برای هم پا پوش درست می کنن و به کارای کثیفشون افتخار می کنن و روزی صد بار عاشق می شن و دستمالی شده ترین جملشون می شه گفتن " دوسِت دارم " و ...
یه وقتایی دلم برای دلم می سوزه ، بس که خسته شده از آدمای تکراری و حرفهای تکراری و روزای تکراری و کارای تکراری و تکرارای تکراری .
یه وقتایی ...

