کجایی کودکیَم که ...
پلکهام روی هم سنگینی میکنه ، ولی هر کاری میکنم خواب مهمون چشمام نمیشه . بازم هجوم این افکار لعنتی آرامشو ازم گرفته . گاهی مسائلی هست که هر چند نا خوشایندن ولی برام حل شدن . اما انگار عادت کردم که اغلب با یادآوریِ همین مسائل ، یه جورایی خودمو عذاب بدم.
پلکامو دوباره روی هم می زارمو سعی می کنم به چیزی فکر نکنم . نه ، می خوام برای چند لحظه هم که شده از دنیای پر از فریب و نیرنگ آدم بزرگا بیام بیرون و برگردم به دوران بچگیم . به وقتایی که بزرگ ترین دغدغم داشتن دمپایی پاشنه بلندی که تیک و تیک صدا می کنه بود . به دورانی که می گن پر از معصومیته ، پر از سادگی ، پر از صداقت ، پر از حس لذت کشف یواشکی چیزای تازه ، پر از قهر قهر تا روز قیامتا و یه دقیقه ی بعد ، آشتی کردنا .
نمی دونم چرا دلم یهو هوای اون وقتارو کرده ...
من ، مینا که هیچ وقت نیشگوناش و اون بد جنسیای کودکانش یادم نمیره ، فاطمه که هنوزم سنگ صبورمه و از یه خواهر بهم نزدیکتره ، سارا که آخ که چقدر لجم می گرفت وقتی مامانم به مامانش می گفت ماشااله دخترتون چه سر و زبونی داره ، مائده ، ملیکا ، نادیا .
من از کِی بزرگ شدم ؟؟!!!
" اگه نخوابیدی ، بیا برا افطار سالاد درست کن " با همین جمله ی مامان پلکهامو یهو باز می کنم و دوباره بر می گردم به ...
آه ، کجایی کودکیَم که عجیب دلتنگتم !

