حرفهایی برای نگفتن
امروز
همینجوری...
قلمو گرفتم دستم و بدون اینکه چیز خاصی توی ذهنم باشه می خوام بنویسم . نمی دونم چرا یهو حس نوشتنم گرفته
! آخه حس خالی چه به درد می خوره وقتی هیچی به ذهنت نمی رسه. ( تک به تک با دروازه بان ... گل برای مس کرماااان . وای خدا چه بد بیاری , بابا میگه بیا ببین تیمت گل خورده )
بی خیال بازی ...
دارم تو اتاقای ذهنم می گردم شاید اون گوشه کنارا تونستم چیزی پیدا کنم اما نه اونقدر افکارم پراکندست که نمی تونم هیچ جوری کنار هم جفت و جورشون کنم . می نویسم ... نه نه , افتضاح بود خط می زنم ( فرصت برای استقلال ... توی دروازه ه ه )
هوراااااااااااا...
دوباره می نویسم ... هه هه ... قبلیه انگار خیلی بهتر بود . آخه یکی نیست بهم بگه دختر; مگه وحی مُنزَل که تو الان بنویسی .
آره ... قلمو میزارم پایین .( سوت پایان بازی ... 1-1 مساوی )
