انگار همین دیروز بود ( دارم فکر می کنم که این جمله چقدر کلیشه ای شده ) که با هزار امید و آرزو پامو توی محیط دانشگاه گذاشتم ( دارم فکر می کنم که این جمله رو مثلا" وقتایی که یکی می ره خونۀ بخت می گه ) . الان درست 4 سال از اون روزها گذشته ، به همین سرعت ! 4 سال دوران دانشجویی با همۀ خوبی ها و بدی هاش . با همۀ خاطرات تلخ و شیرینش .
چشمامو می بندمو سعی می کنم تک تک لحظه هایی رو که توی این 4 سال تو ذهنم ثبت شده رو به یادم بیارم :
روز ثبت نام اولیۀ دانشگاه که به خانواده ها اجازۀ ورود نمی دادن و خود دانشجو باید تک تک ِ مراحلشو انجام می داد .( وای که چقدر اون روز احساس بزرگی می کردم )
استرسای روزای اولی که پامو توی این محیط گذاشتم و هِی به این فکر می کردم که دانشگاه همچین آش دهن سوزیم نیست ( وای که چقدر اون روزا آرزو می کردم چشمامو ببندمو باز کنم و ببینم که این 4 سال تموم شده )
روزی که با سه تا از بهترین دوستام در طول دوران تحصیلم آشنا شدم و از اون به بعد شدیم یه گروه 4 نفره که همه جا با هم بودیم .
روزی که با نمرۀ 7 از درس آمار افتادم . ( وای که چقدر بعدش گریه کردمو چقدر از خدا خواستم که یه کاری کنه که دل استادمون به رحم بیادو برام نمرۀ قبولی رد کنه و این اتفاق افتاد و بعدش فهمیدم که میشه یه وقتاییَم پیش بیاد که با دیدن نمرۀ 10 توی کارنامَت از خوشحالی توی پوستِ خودت نگنجی و فکر کنی که چقدر خوشبختی !)
روزی که یکی از بچه های گروه 4 نفرمون ساعت یکی از امتحانای پایان ترمو جا به جا نوشت و از اونجایی که همیشه با هم ساعتو هماهنگ می کردیم ، هر چهار تاییمون با یک ساعت تأخیر رسیدیم به جلسۀ امتحان و با چشمای از تعجب گرد شده دیدم بچه ها یکی یکی دارن از سالن امتحانات میان بیرون و ازهم می پرسن امتحانو چطور دادین !! ( وای که چقدر اون روز دوندگی کردیم و دست به دامن همه از رئیس دانشکده گرفته تا مدیر گروه و مسئول آموزش شدیم تا بالاخره استادمون حاضر شد که بر خلاف معمول ،از نو یک سری سؤال جداگانه برامون طرح کنه و چهار تاییمونم از این درس نمرۀ خوبی گرفتیم )
روزی که یکی که اصلا" فکرشو نمی کردم ازم درخواستِ ازدواج کرد و من بدون هیچ دلیل قانع کننده ای درخواستشو رد کردم .
روزی که فرمولای کل کتابو تو 2 تا برگۀ کوچیک نوشتمو با دقت تموم چسبوندم پشت در ماشین حساب و بعدش با اعتماد به نفس کامل نشستم سر جلسۀ امتحان و بَس که ناشی بودم مراقب ،10 دقیقه بعد از شروع امتحان اومد بالای سرمو دستشو دراز کرد و ماشین حسابو از روی میزم برداشت و برای یه لحظه احساس کردم قلبم به معنای واقعی ایستاد و در ماشین حساب و باز کرد و درست وقتی که منتظر بودم برگمو از زیر دستم بکشه و اون برگه های تقلبو ضمیمۀ برگه ی امتحانیم کنه و بعدشم از اون درس بشم 25/. و بعدشم منتظر مشروط شدن تو اون ترم باشم ( آخه همون روز با 2 نفر دیگه که ازشون تقلب گرفته بود همین کارو کرد )بدون هیچ حرفی فقط ماشین حسابو با خودش برد و آخر جلسه اونو بهم برگردوند ( وای که چقدر اون روز احساس کردم خوش شانس ترین آدم روی زمینم )
روزی که ....
روزی که ....
و بالاخره روزای آخر دانشگاه ... روزایی که با نگاه کردن به تک تکِ بچه ها به خودم میگم با تموم شدن این چند روز، ممکنه دیگه حتی یک بارم فرصت دیدنشون برام پیش نیاد و فقط خاطره هاشونه که برای همیشه توی ذهنم باقی می مونه .
هیچ وقت فکر نمی کردم این روزا انقدر برام دلگیر باشه . دلم از همین حالا برای تک تکِ لحظه هاش تنگ و کوچیک شده ...

