یکی از دوستان دعوت نه چندان رسمی داشته برای جواب دادن به یه سؤال : اینکه اگه فقط 24 ساعت به پایان زندگیتون مونده باشه چه کارایی می کنید؟
با خوندن این سؤال به خودم گفتم که اگه واقعا" فقط 24 ساعت وقت برای موندت تو این دنیا مونده باشه ،چه می کنی؟ و این بود حسّایی که فکر می کنم به سراغم میان و کارایی که فکر می کنم انجامشون می دم :
اولین احساسی که بهم دست میده یه جور حسّ گنگ و مبهمه .شایدم یه چیزیه شبیه ترس .ترس از جایی که برات کاملا" ناشناختست ، ترس از جایی که فقط تو کتابا ازش خوندی و از بچگی بهت گفتن که اگه آدم خوبی باشی خدا می بردت بهشت و اگه بد باشی ،می ری جهنّم .شایدم یه جورایی یه لحظه شک کنم به اینکه آیا واقعا" همه چیز همونطوریه که بهم گفتن ؟! ولی نه، الان وقت شک کردن نیست .و بعد ،حسّی که از درون هِی بهم نهیب می زنه که آیا اونقدر خوب بودی که لیاقت بهشتی که تو کتابای دینیت وعدشو دادن داشته باشی یا نه ؟
بعدش به خودم میگم : هِی !مگه تو نبودی که همیشه ادعا می کردی که اگه همین الانشم قرار باشه بمیری بدون هیچ ترسی به استقبال مرگ می ری؟مگه تو نبودی که دلت قرص بود به بزرگی و رحمانیّتِ اونی که اون بالا نشسته ؟ آره بابا ،نترس .معبودی که تو داری بزرگتر از این حرفاست .
کمی که آروم می شم دوباره همون ترس لعنتی میاد سراغم .چون یادم میاد که خودش گفته که اگه از حق الله بگذره از حق النّاس نمی گذره .وای خدا جونم ،فقط 24 ساعت مونده یعنی 2 ساعتشم گذشته .تو این وقت کم برم از کی حلالیت بطلبم ؟اصلا" شاید خیلی وقتام ناخواسته مرتکب عملی شده باشم که حقی رو ضایع کرده باشم یا کسی رو رنجونده باشم .وای ،پس من چه کنم؟
چیزی که آرومم می کنه اینه که بی خیال این فکرای لعنتی بشم و بشینم مثل خیلی از وقتایی که از همه جا مستأصل می شم ،باهاش رازو نیاز کنم .بهش بگم که می دونم روحم اونقدر بزرگ نیست که بخوام بدون این دغدغه ها و با یه دل کاملا" آروم به وصالِت برسم ،بگم که از خودم شرمم می شه وقتی می بینم حالا که دیدم دیگه وقتی برام نمونده ،اینجور عاجزانه رو به سوت آوردم ،بگم می دونم که خیلی وقتا بنده ی خوبی برات نبودم هر چند که تو همیشه خدای خوبی برای من بودی ،بگم که با وجود همه ی اینا بازم تنها امیدم لطف و کَر َم بی حدّته . اونقدر می گمو اون می شنوه که کمتر از یک ساعت به پایان 24 ساعت می مونه .
اولین کاری که تو این یه ساعته باقی مونده می کنم اینه که می رمو دستِ پدرو مادرمو می بوسم و ازشون می خوام که ببخشنم به خاطر بچگیهایی که خیلی وقتا ازمن سَر زده و گله مندشون کرده .
و بعد ،تنها کاری که می کنم اینه که می شینم یه جایی که هیچ مانعی برای دیدن آسمون برام نباشه و بعد اونقدر زل می زنم به بیکرانش تا وقتش برسه و روحم به پرواز در بیاد و ...
پ .ن : بینهایت دوست دارم بدونم تک تک ِزندونی هایی که فقط 24 ساعت به اجرای حکم اعدامشون مونده تو این فاصله چه می کنن و به چی فکر می کنن .
همیشه تو بحثایی که با دوستام داشتیم شدیدا" معتقد بودم به اینکه زنها موجودات بسیار پیچیده تری نسبت به مردهان و اینکه یه زن با نگاه به یه مرد خیلی راحت می تونه به ذهنیات و درونیاتش پی ببره و بازم اینکه هیچ وقت نمیشه فهمید که تو فکر یه زن چی می گذره و حتی منی که یه زنم با نگاه به همجنسم نمی تونم پی به افکارش ببرم .
ولی این چند روزه انقدر موردای جور واجور از کسانی که می شناختمشون به گوشم خورده که یه جورایی طرز فکرمو زیر سؤال برده .
موردایی که تک تکشون بهم نشون دادن که گاهی چقدر راحت می شه از احساسات پاک یک زن سوء استفاده کرد و گاهی یه زن تا چه حد میتونه ساده لوح باشه یا بهتره بگم خودشو به ساده لوحی بزنه .
اینکه چقدر راحت یه مرد می تونه فقط و فقط برای اینکه می خواد به خودش ثابت کنه که اینبارم می تونه ،بیادوبه هر طریقی یه زنو به خودش وابسته کنه و بعد که به هدفش رسید خیلی راحت بگه که همش یه بازی بوده و بذاره بره .
این چند خط رو ننوشتم که بگم " زن ها فرشته اند " و مردا دیو صفت ! چون مطمئنا" همیشه اینطور نیست و بازم مطمئنا" بودن مردایی که تو همچین رابطه هایی به مراتب بیشتر از زنها لطمه خوردن .ولی این چند روزه حس می کنم یه جورایی شدیدا" یک سویه نگر شدم .
چند وقت پیشا ،جمله ای رو جایی خونده بودم . اینکه : مردها از راه چشم و زنها از راه گوش به دام می افتند. دارم فکر می کنم که این روزا چقدر شدیدا" به این جمله اعتقاد پیدا کردم .
این روزا در کنار این انرژیهای منفی ،یه جورایی حسّای خوب رو هم تجربه کردم :
حس خوب مثل هیجان صحبت با یه دوست قدیمی بعد از مدتها ،
و یا مثل لذت ِ خرید ِ یه چیز تازه!
بیشتر از یک و نیم ماهه که وبلاگمو up نکردم . یه نگاه کلی که به پستای وبم میندازم متوجه میشم که تقریبا" همۀ پستای وبلاگو وقتایی نوشتم که دلم از چیزی گرفته بود .شاید چون وقتایی که دلگیرم یه جورایی با نوشتن می تونم خودمو آروم کنم .
بیشتر از یک و نیم ماهه که وبلاگمو up نکردم و این یعنی بیشتر از یک و نیم ماهه که از چیزی اونقدر دلگیر نبودم که بخواد فکرمو مشغول کنه و وادار به نوشتنم کنه .و این یعنی بیشتر از یک و نیم ماهه که بیشتر یه آدم خنثی بودم تا شاد یا دلگیر. ولی امروز دارم می نویسم ،تو روزی که بیشتر شادم تا خنثی یا دلگیر چون روز میلادِ یکی از عزیزترینامه.
دارم فکر می کنم چه جوریه که بعضیا هر روز تو وبشون یه حرف تازه برای گفتن دارن ; حرفایی که هیچ وقت بوی تکرار نمیدن .دارم فکر می کنم خیلی وقتا چقدر غبطه می خورم به قلمِ بعضیا .
یِهو خیلی بی ربط ذهنم بر می گرده به چند سال پیشا .وقتایی که یه دختر نوجوونِ 16-15 ساله بودم . وقتایی که هر روز همۀ حرفای نگفتمو تو یه دفترچه که حکم دفتر ممنوعه رو برام داشت می نوشتمو اون دفترو یه جایی تو کِشوی لباسام قایمش می کردم .یاد روزی می افتم که از مدرسه اومده بودم خونه و دیدم مامان یه کمی زیادی باهام مهربون شده و من هِی تو این فکر بودم که چه اتفاقی افتاده و وقتی رفتم سَر کِشوم ،دیدم لباسام مرتّب شده و جای دفترچه یه کمی تغییر کرده .فهمیدم که بله ،مامان خانوم نشستن و کلّ دفترچمو خوندن .وای که چقدر اون لحظه اعصابم خورد شده بودو حس بدی بهم دست داده بود .یادمه به جای اینکه به مامان حرفی بزنم و قبل از اینکه جای دفترچه رو تغییر بدم ،دفترو گرفتمو کاری کردم که مامان متوجّه شه که دارم چیزی می نویسم . یادمه تو اون دفتر یه نامه به مامان نوشتمو گفتم که می دونم امروز که رفتم مدرسه ،میای و دفترچمو می خونی و .... نگاههای مامان وقتی که از مدرسه برگشتمو هیچ وقت یادم نمی ره .بنده خدا ،نه می تونست چیزی بگه و نه می تونست به روی خودش نیاره .... واااای که چه روزایی بود روزای نوجوونی .
دارم فکر می کنم منم می تونم مثل اون وقتا هر روز حرفی برای نگفتن داشته باشم ...
دارم فکر می کنم برای نوشتن لزومی نداره که دلت از چیزی گرفته باشه ...
دارم فکر می کنم می تونی همیشه حرفای منسجم نزنی و میشه یه وقتایی حرفای پَرت زد ولی فقط نوشت ...
دارم فکر می کنم چقدر امروز دوست دارم که هِی بنویسم .
این بار می خواهم برای تو بنویسم . برای تو که که مخاطب تمام شعرهای نا نوشته ام هستی.
می دانم که خوب می دانی این روزها چه بی اندازه دلم گرفته ...
دلم گرفته از نامردمی های مردمانی که می نازند به نامردیشان و فاتحانه می بازند مردانگی شان را...
دلم گرفته از مردمی که به ظاهر لافِ تدیّن می زنند و در خفا، دینشان را به نرخ روز به حراج می گذارند ...
دلم گرفته از عشق هایی که تنها به وسوسۀ نگاهی ،رنگ خیانت به خود می گیرند ...
دلم گرفته از مَنی که دلش به اندازۀ سالهای ندیدنت از تو دور است ...
حتی دلم عجیب گرفته برای کودکی که گهگاه دو سه کوچه بالاتر از خانه مان میبینمش که در آغوش مادر بدلی اش ،تنها ابزاریست برای تکدّی گری و محروم است از بازیهای کودکانه و شادی های زندگی و من نمی دانم که چرا هر وقت نگاهش می کنم ،چنان خوابیده است که گاهی به زنده بودنش شک می کنم !!
دلم گرفته از ...
غریبِ آشنای من !
پیدای پنهان من !
می دانم که روزی از آنسوی جاده های مه گرفتۀ روزگار، خواهی آمد ; و من برای پاسخ به تمام دلتنگی هایَم دلخوشم به همین یک جمله که :
او خواهد آمد
بدون شرح !!
یه جور حس نیاز
نیاز به اینکه کَسی رو دوست داشته باشم
نیاز به اینکه کسی دوسَم داشته باشه
نیاز به کلمه ای به اسم ع ش ق
اونَم از نوع زمینیش !!
فکر میکنم وقتش رسیده باشه که یه تحوّلی تو زندگیم ایجاد کنم .
دیده ام ابریست
اما خیالِ باریدن ندارد
و من برای شکست اعتصابَش
آمدنت را وعده داده ام
تا مگر این بار
از سَرِ شوق ببارد
صدایم را می شنوی ؟
آهای با تواَم !!
رنگین کمانَم !!!
انگار همین دیروز بود ( دارم فکر می کنم که این جمله چقدر کلیشه ای شده ) که با هزار امید و آرزو پامو توی محیط دانشگاه گذاشتم ( دارم فکر می کنم که این جمله رو مثلا" وقتایی که یکی می ره خونۀ بخت می گه ) . الان درست 4 سال از اون روزها گذشته ، به همین سرعت ! 4 سال دوران دانشجویی با همۀ خوبی ها و بدی هاش . با همۀ خاطرات تلخ و شیرینش .
چشمامو می بندمو سعی می کنم تک تک لحظه هایی رو که توی این 4 سال تو ذهنم ثبت شده رو به یادم بیارم :
روز ثبت نام اولیۀ دانشگاه که به خانواده ها اجازۀ ورود نمی دادن و خود دانشجو باید تک تک ِ مراحلشو انجام می داد .( وای که چقدر اون روز احساس بزرگی می کردم )
استرسای روزای اولی که پامو توی این محیط گذاشتم و هِی به این فکر می کردم که دانشگاه همچین آش دهن سوزیم نیست ( وای که چقدر اون روزا آرزو می کردم چشمامو ببندمو باز کنم و ببینم که این 4 سال تموم شده )
روزی که با سه تا از بهترین دوستام در طول دوران تحصیلم آشنا شدم و از اون به بعد شدیم یه گروه 4 نفره که همه جا با هم بودیم .
روزی که با نمرۀ 7 از درس آمار افتادم . ( وای که چقدر بعدش گریه کردمو چقدر از خدا خواستم که یه کاری کنه که دل استادمون به رحم بیادو برام نمرۀ قبولی رد کنه و این اتفاق افتاد و بعدش فهمیدم که میشه یه وقتاییَم پیش بیاد که با دیدن نمرۀ 10 توی کارنامَت از خوشحالی توی پوستِ خودت نگنجی و فکر کنی که چقدر خوشبختی !)
روزی که یکی از بچه های گروه 4 نفرمون ساعت یکی از امتحانای پایان ترمو جا به جا نوشت و از اونجایی که همیشه با هم ساعتو هماهنگ می کردیم ، هر چهار تاییمون با یک ساعت تأخیر رسیدیم به جلسۀ امتحان و با چشمای از تعجب گرد شده دیدم بچه ها یکی یکی دارن از سالن امتحانات میان بیرون و ازهم می پرسن امتحانو چطور دادین !! ( وای که چقدر اون روز دوندگی کردیم و دست به دامن همه از رئیس دانشکده گرفته تا مدیر گروه و مسئول آموزش شدیم تا بالاخره استادمون حاضر شد که بر خلاف معمول ،از نو یک سری سؤال جداگانه برامون طرح کنه و چهار تاییمونم از این درس نمرۀ خوبی گرفتیم )
روزی که یکی که اصلا" فکرشو نمی کردم ازم درخواستِ ازدواج کرد و من بدون هیچ دلیل قانع کننده ای درخواستشو رد کردم .
روزی که فرمولای کل کتابو تو 2 تا برگۀ کوچیک نوشتمو با دقت تموم چسبوندم پشت در ماشین حساب و بعدش با اعتماد به نفس کامل نشستم سر جلسۀ امتحان و بَس که ناشی بودم مراقب ،10 دقیقه بعد از شروع امتحان اومد بالای سرمو دستشو دراز کرد و ماشین حسابو از روی میزم برداشت و برای یه لحظه احساس کردم قلبم به معنای واقعی ایستاد و در ماشین حساب و باز کرد و درست وقتی که منتظر بودم برگمو از زیر دستم بکشه و اون برگه های تقلبو ضمیمۀ برگه ی امتحانیم کنه و بعدشم از اون درس بشم 25/. و بعدشم منتظر مشروط شدن تو اون ترم باشم ( آخه همون روز با 2 نفر دیگه که ازشون تقلب گرفته بود همین کارو کرد )بدون هیچ حرفی فقط ماشین حسابو با خودش برد و آخر جلسه اونو بهم برگردوند ( وای که چقدر اون روز احساس کردم خوش شانس ترین آدم روی زمینم )
روزی که ....
روزی که ....
و بالاخره روزای آخر دانشگاه ... روزایی که با نگاه کردن به تک تکِ بچه ها به خودم میگم با تموم شدن این چند روز، ممکنه دیگه حتی یک بارم فرصت دیدنشون برام پیش نیاد و فقط خاطره هاشونه که برای همیشه توی ذهنم باقی می مونه .
هیچ وقت فکر نمی کردم این روزا انقدر برام دلگیر باشه . دلم از همین حالا برای تک تکِ لحظه هاش تنگ و کوچیک شده ...
انسانم آرزوست ...
امروز چندمه آذره ؟ می خوام امروزو تو دفترچۀ یادداشتم ثبت کنم و جلوش بنویسم : روزی که حالم از آدم بودَنم به هم خورد !!
بغضی به بزرگیِ همۀ دنیا راهِ گلومو بسته و داره خفم می کنه . دلم می خواد بشینم و به اندازۀ همۀ عمرم های های گریه کنم .
وای خدااااااااااااا!! دارم دیوونه می شم . ما داریم به کجا می رسیم ؟؟؟ آره با توام ، با تویی که اون بالا نشستی و داری نگاهم می کنی . می بینی چه دنیای مزخرفی داریم ؟؟؟ می بینی اونایی که اشرف مخلوقاتشون خوندی و به خاطر خلقتشون به خودت آفرین گفتی چه جوری دارن به قهقرا می رن ؟؟؟ آره ، حتما" می بینی . پس چرا به دادمون نمی رسی ؟؟؟ کجاست اونی که وعدۀ اومدنشو داده بودی ؟؟؟
می دونی که چقدر اعتقاد دارم به اینکه تک تکِ کارات یه حکمتی داره و بازم می دونی ، اینکه همیشه سعی کردم به خودم یاد بدم که هر وقت هر اتفاقی برام افتاد ، چه خوب و چه بد ، هیچ وقت ازت نپرسم " چرا " .
ولی اینبار می خوام برای بار اول و با صدای بلند ، اونم نه به خاطر اتفاقی که برای من افتاد ، ازت بپرسم چرا ؟؟؟؟
یه وقتایی ...
یه وقتایی دلم می خواد برم یه جای دور ، اونقدر دور که کسی صدامو نشنوه . اونوقت دلم می خواد با صدای بلند و با تمام وجودم فریاد بزنم . فریاد بزنمو بگم از حرفهایی که برای نگفتن دارم تا شاید کمی آروم تر شَم .
یه وقتایی دلم می خواد برم یه جای دورتر ، اونقدر دورتر که هیچ کسی غیر از خودمو خودش نباشه . اونوقت فقط می خوام باهاش حرف بزنم . بگم از اینکه چقدر خوبه ، بگم از اینکه چقدر بدم . بگم خودَمَم می دونم چند وقتیه یه کم ازش دور شدم . بگم چقدر اینجور وقتا حالم از خودم بهم می خوره . بگم دیگه خسته شدم از عهدایی که هِی با خودم می بندمو هِی بهشون عمل نمی کنمو هِی به خودم می گم فقط امروزو هِی نمی دونم چرا همیشه امروزه و چرا هیچ وقت فردا نمیاد.
یه وقتایی حس می کنم چقدر این مردم برام غریبن . مردمی که خودِ واقعیشونو پشت نقابای رنگارنگی که به صورتشون زدن قایم کردن . مردمی که باورت نمی شه انقدر راحت دروغ می گن و خیانت می کنن و سر هم کلاه می زارن و به ریش هم می خندن و برای هم پا پوش درست می کنن و به کارای کثیفشون افتخار می کنن و روزی صد بار عاشق می شن و دستمالی شده ترین جملشون می شه گفتن " دوسِت دارم " و ...
یه وقتایی دلم برای دلم می سوزه ، بس که خسته شده از آدمای تکراری و حرفهای تکراری و روزای تکراری و کارای تکراری و تکرارای تکراری .
یه وقتایی ...
کجایی کودکیَم که ...
پلکهام روی هم سنگینی میکنه ، ولی هر کاری میکنم خواب مهمون چشمام نمیشه . بازم هجوم این افکار لعنتی آرامشو ازم گرفته . گاهی مسائلی هست که هر چند نا خوشایندن ولی برام حل شدن . اما انگار عادت کردم که اغلب با یادآوریِ همین مسائل ، یه جورایی خودمو عذاب بدم.
پلکامو دوباره روی هم می زارمو سعی می کنم به چیزی فکر نکنم . نه ، می خوام برای چند لحظه هم که شده از دنیای پر از فریب و نیرنگ آدم بزرگا بیام بیرون و برگردم به دوران بچگیم . به وقتایی که بزرگ ترین دغدغم داشتن دمپایی پاشنه بلندی که تیک و تیک صدا می کنه بود . به دورانی که می گن پر از معصومیته ، پر از سادگی ، پر از صداقت ، پر از حس لذت کشف یواشکی چیزای تازه ، پر از قهر قهر تا روز قیامتا و یه دقیقه ی بعد ، آشتی کردنا .
نمی دونم چرا دلم یهو هوای اون وقتارو کرده ...
من ، مینا که هیچ وقت نیشگوناش و اون بد جنسیای کودکانش یادم نمیره ، فاطمه که هنوزم سنگ صبورمه و از یه خواهر بهم نزدیکتره ، سارا که آخ که چقدر لجم می گرفت وقتی مامانم به مامانش می گفت ماشااله دخترتون چه سر و زبونی داره ، مائده ، ملیکا ، نادیا .
من از کِی بزرگ شدم ؟؟!!!
" اگه نخوابیدی ، بیا برا افطار سالاد درست کن " با همین جمله ی مامان پلکهامو یهو باز می کنم و دوباره بر می گردم به ...
آه ، کجایی کودکیَم که عجیب دلتنگتم !
همینجوری...
قلمو گرفتم دستم و بدون اینکه چیز خاصی توی ذهنم باشه می خوام بنویسم . نمی دونم چرا یهو حس نوشتنم گرفته
! آخه حس خالی چه به درد می خوره وقتی هیچی به ذهنت نمی رسه. ( تک به تک با دروازه بان ... گل برای مس کرماااان . وای خدا چه بد بیاری , بابا میگه بیا ببین تیمت گل خورده )
بی خیال بازی ...
دارم تو اتاقای ذهنم می گردم شاید اون گوشه کنارا تونستم چیزی پیدا کنم اما نه اونقدر افکارم پراکندست که نمی تونم هیچ جوری کنار هم جفت و جورشون کنم . می نویسم ... نه نه , افتضاح بود خط می زنم ( فرصت برای استقلال ... توی دروازه ه ه )
هوراااااااااااا...
دوباره می نویسم ... هه هه ... قبلیه انگار خیلی بهتر بود . آخه یکی نیست بهم بگه دختر; مگه وحی مُنزَل که تو الان بنویسی .
آره ... قلمو میزارم پایین .( سوت پایان بازی ... 1-1 مساوی )
قانون مورفی ...
مطمئنا" برای تو هم پیش اومده اینکه وقتی عجله داری تو ترافیک گیر می کنی , وقتی دنبال چیزی می گردی دقیقا" آخرین جایی که جستجوش می کنی می تونی پیداش کنی یا مثلا" همون روزی که چترتو فراموش کردی بارون می باره یا مثل من هر وقت دیر میرسی سرویس دانشگاه رفته و هر وقت زود میرسی سرویس دیر می آد ![]()
.
برام خیلی جالب بود وقتی دیدم برای این دست اتفاقا که می شه یه جورایی اسمشو بدشانسی یا بد بیاری گذاشت قانونی وجود داره به اسم " قانون مورفی " .
قانون مورفی میگه :
- اگر در توده ای یا کپه ای دنبال چیزی بگردید چیز مورد نظر حتما" در ته آن قرار دارد .
- نان کره مالیده شده از روی کره ای اش به روی فرش سقوط می کند . هر چه فرش گرانتر باشد این احتمال هم بیشتر می شود .
- هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست.
- هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن.
- اگر فاجعه های مختلفی امکان وقوع داشته باشند آنچه بیشترین آسیب را وارد می کند رخ می دهد.
- اگر چیزها را به حال خود رها کنی از بد به بدتر پیش خواهند رفت.
- در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.
- اگر به نظر می رسد همه چیز خوب پیش می رود حتما" چیزی را از قلم انداخته ای .
- احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیمی با اهمیتشان دارد.
- هیچ اهمیتی ندارد که شما به چه اندازه دنبال جنسی بگردید به محض اینکه آن را خریدید آن را در مغازه ای دیگر ارزانتر خواهید یافت.
- هر گاه کفش نو را برای اولین بار به پا کنید همه پایشان را روی آن خواهند گذاشت.
- احتمال آنکه کاری را که انجام میدهید دیگران ببینند ارتباط مستقیمی با میزان احمقانه بودن کار شما دارد.
- هر گاه شما چیزی را در جای امنی قرار می دهید تا گم نشود دیگر هیچ گاه نمی توانید پیدایش کنید.
- جای پارک مناسب ماشین همیشه سمت دیگر خیابان می باشد.
- هر گاه چیزی را دور بیاندازید به محض اینکه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید به آن نیاز پیدا خواهید کرد.
فلسفه ی مورفی :
- لبخند بزن ... فردا روز بد تری است !
قانون ترمودینامیک مورفی :
- مسائل تحت فشار بدتر می شوند.
قانون جاذبه ی مورفی :
- اشیاء قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیر قابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خردکنی روشن می افتد.
قوانین عاشقانه ی مورفی :
- همه ی خوب ها تصاحب شده اند .
- اگر تصاحب نشده باشند حتما" دلیلی دارد.
- هر چه فرد مذکور بهتر و مناسب تر باشد فاصله اش از تو بیشتر خواهد بود.
- میزان عشق تو به دیگران رابطه ی عکس دارد با میزان علاقه ی آنها به تو.
قوانین اتوبوسی مورفی :
- وقتی که در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن قرار داری دیرتر حرکت می کند.
- وسایل نقلیه اعم از اتوبوس و هواپیما و ... همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آنکه شما دیر برسید در این صورت درست سر وقت رفته اند.
- اگر دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید.
- مدت زیادی را منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی به محض روشن شدن سیگار اتوبوس می رسد.
قوانین درسی مورفی :
- 80% امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.
- وقتی قبل از امتحان نکات را مرور می کنی مهمترین آنها ناخواناترینشان هستند.
و بلاخره اینکه خود آقای مورفی که باعث شکل گیری این قانون شده یه شب تو یه بزرگراه پر ترافیک , گاز اتومبیلش تموم میشه و کنار جاده منتظر تاکسی میشه و در حالی که لباس سفیدی تنش بوده اتومبیل یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت تو بزرگراه رانندگی میکرده زیرش می کنه و...
من که تقربیا" وقتی تک تک بنداشو خوندم گفتم وای چقدر دقیقا" همین طوره![]()
.
دوست دارم بهترین من...
امشب از اون شباست که دلم یه کم بیشتر از خیلی گرفته . می خوام باهات حرف بزنم خدای خوبم , خدای مهربونم , خدای قشنگم , خدای خود خود من . می دونم منو می بینی , می دونم صدامو می شنوی , میدونم دوسم داری , می دونی دوست دارم . منو ببخش اگه اونقدر بهت احساس نزدیکی می کنم که به جای " شما " " تو " خطابت می کنم .
یه وقتایی یه اتفاقایی می افته که اصلا" دوست ندارم بیافته , یه حرفایی زده می شه که دوست ندارم زده بشه . مثل امروز که اعصابمو به هم ریخت و یه کم دیوونم کرد . می دونی اینجور وقتا چی آرومم می کنه؟ اینکه به خودم بگم خدایی که اون بالا نشسته بهترین ها رو برام می خواد و هیچ وقت تنهام نمی ذاره .
یاد این جمله می افتم که اگه خدا چیزیو بهت داد رحمتشه و اگه نداد حکمتشه . و من چقدر به این جمله ایمان دارم چون همیشه اینو بهم ثابت کردی . خیلی وقتا با گریه چیزیو ازت خواستم ولی بهم ندادی . باهات قهر کردم , فکر کردم دیگه دوسم نداری , فکر کردم دیگه صدامو نمی شنوی , فکر کردم دیگه تنهام گذاشتی در حالی که داشتم اشتباه می کردم چون بعد از مدتی با شرمندگی دوباره بر گشتمو گفتم چه خوب شد که درخواستمو اجابت نکردی و این یعنی حکمت تو ...
شک ندارم که این بارم یکی از همون دفعا ته . چقدر آرامشیو که بعد ار حرف زدن باهات بدست می آرم دوست دارم ...
دوست دارم بهترین من ![]()

دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يک ابر ناشناس
خميازه مي کشد
و حوض خانه ي ما خاليست
ستاره هاي کوچک بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاک مي افتند
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهيها
شبها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست .
پدر مي گويد :
" از من گذشته است
از من گذشته است
من بار خود را بردم
وکار خود را کردم "
و در اتاقش , از صبح تا غروب ,
يا شاهنامه مي خواند يا ناسخ التواريخ.
پدر به مادر مي گويد :
" لعنت به هر چه ماهي و هر چه مرغ
وقتي که من بميرم ديگر چه فرقي مي کند
که باغچه باشد يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد کافيست . "
مادر تمام زندگي اش سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فکر ميکند که باغچه را کفر يک گياه آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهکار طبيعيست
و فوت مي کند به تمام گلها
و فوت مي کند به تمام ماهيها
و فوت مي کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه مي گويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها مي خندد
و از جنازه ي ماهيها که زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند .
او مست مي کند و مشت ميزند به در و ديوار
و سعي مي کند که بگويد
بسيار دردمند و خسته و مايوس است
او نا اميدي اش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار مي برد
و نا اميديش آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام ميکده گم مي شود .
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهاي ساده ي قلبش را وقتي که مادر او را مي زد
به جمع مهربان و ساکت آنها مي برد
و گاه گاه خانواده ي ماهيها را
به آفتاب و شيريني مهمان مي کرد ...
او خانه اش در آن سوي شهر است
او در ميان خانه ي مصنوعي اش
با ماهيان قرمز مصنوعي اش
و در پناه عشق همسر مصنوعي اش
و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي مي خواند
و بچه هاي طبيعي مي سازد
او هر وقت که به ديدن ما مي آيد
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود
حمام ادکلن مي گیرد
او هر وقت که به ديدن ما مي آيد آبستن است .
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما تنهاست
تمام روز از پشت در صداي تکه تکه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان به جاي گل
خمپاره و مسلسل مي کارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوض هاي کاشيشان
سرپوش مي گذارند
و حوضهاي کاشي بي آنکه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروت اند
و بچه هاي کوچه ي ما کيفهاي مدرسه شان را
از بمبهاي کوچک پر کرده اند .
حياط خانه ي ما گيج است .
من از زماني که قلب , خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي که درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فکر مي کنم که باغچه را مي شود به بيمارستان برد
من فکر مي کنم ...
من فکر مي کنم ...
من فکر مي کنم ...
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود .
واقع بین باش
مثل کسی که رابطه ای رو از دست می ده و خیلی غمگینه . در واقع , نه به خاطر شخصی که ارتباطش رو با اون قطع کرده بلکه به خاطر از دست دادن امیدهایی که در ارتباط با این شخص تو ذهنش ساخته بوده و به خاطر از دست دادن اون فرد آرمانی و بی کم و کاستی که توی ذهنش متولد کرده بوده.
خوندن این جمله ها یه جور آرامش خاصی بهم داد , شاید چون وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم واقعا" خیلی وقتا همین طوره.به خاطر از دست دادن چیزایی ناراحت میشم و حتی به خاطرشون گریه می کنم. به خاطر از دست دادن چیزایی که فکر می کردم اگه از دستشون نمی دادم زندگی بهترو دنیای قشنگتری در انتظارم بود. به خاطر از دست دادن چیزایی که فکر می کردم واقعیته . به خاطر از دست دادن یه مشت خیال و رویاهایی که ساخته و پرداخته ی ذهنم بوده . در صورتی که شاید همه چیز دقیقا" بر عکس اتفاق می افتاد و شاید همه چیز دقیقا" اون طور که من تصور می کردم پیش نمی رفت.
دارم سعی می کنم یاد بگیرم واقع بین باشم.
تو هم سعی خودتو بکن...![]()

