این بار می خواهم برای تو بنویسم . برای تو که که مخاطب تمام شعرهای نا نوشته ام هستی.
می دانم که خوب می دانی این روزها چه بی اندازه دلم گرفته ...
دلم گرفته از نامردمی های مردمانی که می نازند به نامردیشان و فاتحانه می بازند مردانگی شان را...
دلم گرفته از مردمی که به ظاهر لافِ تدیّن می زنند و در خفا، دینشان را به نرخ روز به حراج می گذارند ...
دلم گرفته از عشق هایی که تنها به وسوسۀ نگاهی ،رنگ خیانت به خود می گیرند ...
دلم گرفته از مَنی که دلش به اندازۀ سالهای ندیدنت از تو دور است ...
حتی دلم عجیب گرفته برای کودکی که گهگاه دو سه کوچه بالاتر از خانه مان میبینمش که در آغوش مادر بدلی اش ،تنها ابزاریست برای تکدّی گری و محروم است از بازیهای کودکانه و شادی های زندگی و من نمی دانم که چرا هر وقت نگاهش می کنم ،چنان خوابیده است که گاهی به زنده بودنش شک می کنم !!
دلم گرفته از ...
غریبِ آشنای من !
پیدای پنهان من !
می دانم که روزی از آنسوی جاده های مه گرفتۀ روزگار، خواهی آمد ; و من برای پاسخ به تمام دلتنگی هایَم دلخوشم به همین یک جمله که :
او خواهد آمد

