تبليغاتX
حرفهایی برای نگفتن
امروز 

همینجوری...

قلمو گرفتم دستم و بدون اینکه چیز خاصی توی ذهنم باشه می خوام بنویسم . نمی دونم چرا یهو حس نوشتنم گرفته ! آخه حس خالی چه به درد می خوره وقتی هیچی به ذهنت نمی رسه. ( تک به تک با دروازه بان ... گل برای مس کرماااان . وای خدا چه بد بیاری , بابا میگه بیا ببین تیمت گل خورده )

بی خیال بازی ...

دارم تو اتاقای ذهنم می گردم شاید اون گوشه کنارا تونستم چیزی پیدا کنم اما نه اونقدر افکارم پراکندست که نمی تونم هیچ جوری کنار هم جفت و جورشون کنم . می نویسم ... نه نه , افتضاح بود خط می زنم ( فرصت برای استقلال ... توی دروازه ه ه  )

هوراااااااااااا...

دوباره می نویسم ... هه هه ... قبلیه انگار خیلی بهتر بود . آخه یکی نیست بهم بگه دختر; مگه وحی مُنزَل که تو الان بنویسی .

آره ... قلمو میزارم پایین .( سوت پایان بازی ... 1-1 مساوی )

نوشته شده توسط رها در 22:53 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

قانون مورفی ...

مطمئنا" برای تو هم پیش اومده اینکه وقتی عجله داری تو ترافیک گیر می کنی , وقتی دنبال چیزی می گردی دقیقا" آخرین جایی که جستجوش می کنی می تونی پیداش کنی یا مثلا" همون روزی که چترتو فراموش کردی  بارون می باره یا مثل من هر وقت دیر میرسی سرویس دانشگاه رفته و هر وقت زود میرسی سرویس دیر می آد .

برام خیلی جالب بود وقتی دیدم  برای این دست اتفاقا که می شه یه جورایی اسمشو بدشانسی یا بد بیاری گذاشت قانونی وجود داره به اسم "  قانون مورفی " .

قانون مورفی میگه :

 

-         اگر در توده ای یا کپه ای دنبال چیزی بگردید چیز مورد نظر حتما" در ته آن قرار دارد .

-         نان کره مالیده شده از روی کره ای اش به روی فرش سقوط می کند . هر چه فرش گرانتر باشد این احتمال هم بیشتر می شود .

-         هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست.

-         هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن.

-         اگر فاجعه های مختلفی امکان وقوع داشته باشند آنچه بیشترین آسیب را وارد می کند رخ می دهد.

-         اگر چیزها را به حال خود رها کنی از بد به بدتر پیش خواهند رفت.

-         در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.

-         اگر به نظر می رسد همه چیز خوب پیش می رود حتما" چیزی را از قلم انداخته ای .

-         احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیمی با اهمیتشان دارد.

-         هیچ اهمیتی ندارد که شما به چه اندازه دنبال جنسی بگردید به محض اینکه آن را خریدید آن را در مغازه ای دیگر ارزانتر خواهید یافت.

-         هر گاه کفش نو را برای اولین بار به پا کنید همه پایشان را روی آن خواهند گذاشت.

-         احتمال آنکه کاری را که انجام میدهید دیگران ببینند ارتباط مستقیمی با میزان احمقانه بودن کار شما دارد.

-         هر گاه شما چیزی را در جای امنی قرار می دهید تا گم نشود دیگر هیچ گاه نمی توانید پیدایش کنید.

-         جای پارک مناسب ماشین همیشه سمت دیگر خیابان می باشد.

-         هر گاه چیزی را دور بیاندازید به محض اینکه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید به آن نیاز پیدا خواهید کرد.

 

فلسفه ی مورفی :

 

-         لبخند بزن ...  فردا روز بد تری است !

 

قانون ترمودینامیک مورفی :

 

-         مسائل تحت فشار بدتر می شوند.

 

قانون جاذبه ی مورفی :

 

-         اشیاء قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیر قابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خردکنی روشن می افتد.

 

قوانین عاشقانه ی مورفی :

 

-         همه ی خوب ها تصاحب شده اند .

-         اگر تصاحب نشده باشند حتما" دلیلی دارد.

-         هر چه فرد مذکور بهتر و مناسب تر باشد فاصله اش از تو بیشتر خواهد بود.

-         میزان عشق تو به دیگران رابطه ی عکس دارد با میزان علاقه ی آنها به تو.

 

قوانین اتوبوسی مورفی :

 

-         وقتی که در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن قرار داری دیرتر حرکت می کند.

-         وسایل نقلیه اعم از اتوبوس و هواپیما و ... همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آنکه شما دیر برسید در این صورت درست سر وقت رفته اند.

-         اگر دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید.

-         مدت زیادی را منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی به محض روشن شدن سیگار اتوبوس می رسد.

 

قوانین درسی مورفی :

 

-         80% امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.

-         وقتی قبل از امتحان نکات را مرور می کنی  مهمترین آنها ناخواناترینشان هستند.

 

و بلاخره اینکه خود آقای مورفی که باعث شکل گیری این قانون شده  یه شب تو یه بزرگراه پر ترافیک , گاز اتومبیلش تموم میشه و کنار جاده منتظر تاکسی میشه و در حالی که لباس سفیدی تنش بوده اتومبیل یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت تو بزرگراه رانندگی میکرده زیرش می کنه و...

 

من که تقربیا" وقتی تک تک بنداشو خوندم گفتم وای چقدر دقیقا" همین طوره.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط رها در 11:6 | موضوع:
• لینک ثابت  

دوست دارم بهترین من...

امشب از اون شباست که دلم یه کم بیشتر از خیلی گرفته . می خوام باهات حرف بزنم خدای خوبم  , خدای مهربونم , خدای قشنگم , خدای خود خود من . می دونم منو می بینی , می دونم صدامو می شنوی , میدونم دوسم داری , می دونی دوست دارم . منو ببخش اگه اونقدر بهت احساس نزدیکی می کنم که به جای " شما " " تو " خطابت می کنم .

یه وقتایی یه اتفاقایی می افته که اصلا" دوست ندارم بیافته , یه حرفایی زده می شه که دوست ندارم زده بشه . مثل امروز که اعصابمو به هم ریخت و یه کم دیوونم کرد . می دونی اینجور وقتا چی آرومم می کنه؟ اینکه به خودم بگم خدایی که اون بالا نشسته بهترین ها رو برام می خواد و هیچ وقت تنهام نمی ذاره .

یاد این جمله می افتم که اگه خدا چیزیو بهت داد رحمتشه و اگه نداد حکمتشه . و من چقدر به این جمله ایمان دارم چون همیشه اینو بهم ثابت کردی . خیلی وقتا با گریه چیزیو ازت خواستم ولی بهم ندادی . باهات قهر کردم , فکر کردم دیگه دوسم نداری , فکر کردم دیگه صدامو نمی شنوی , فکر کردم دیگه تنهام گذاشتی در حالی که داشتم اشتباه می کردم چون بعد از مدتی با شرمندگی دوباره بر گشتمو گفتم چه خوب شد که درخواستمو اجابت نکردی و این یعنی حکمت تو ...

شک ندارم که این بارم یکی از همون دفعا ته . چقدر آرامشیو که بعد ار حرف زدن باهات بدست می آرم دوست دارم ...

دوست دارم  بهترین من

 

 

نوشته شده توسط رها در 21:9 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دلم برای باغچه می سوزد

عاشق شعرای فروغ از جمله این شعرشم . خواستم کوتاهش کنم ولی دلم نیومد :

 

کسی به فکر گلها نیست   

کسی به فکر ماهیها نیست

کسی نمی خواهد 

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است 

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود

و حس باغچه انگار

چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.

 

 

حياط خانه ي ما تنهاست

حياط خانه ي ما

در انتظار بارش يک ابر ناشناس   

خميازه مي کشد

و حوض خانه ي ما خاليست

ستاره هاي کوچک بي تجربه

از ارتفاع درختان به خاک مي افتند

و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهيها 

شبها صداي سرفه مي آيد

حياط خانه ي ما تنهاست .

 

پدر مي گويد :

" از من گذشته است   

از من گذشته است   

من بار خود را بردم

وکار خود را کردم "

و در اتاقش , از صبح تا غروب ,

يا شاهنامه مي خواند يا ناسخ التواريخ.

 

پدر به مادر مي گويد :

" لعنت به هر چه ماهي و هر چه مرغ

وقتي که من بميرم ديگر چه فرقي مي کند

که باغچه باشد يا باغچه نباشد  

براي من حقوق تقاعد کافيست . "

 

مادر تمام زندگي اش سجاده ايست گسترده  

در آستان وحشت دوزخ

مادر هميشه در ته هر چيزي

دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد

و فکر ميکند که باغچه را کفر يک گياه آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا مي خواند    

مادر گناهکار طبيعيست

و فوت مي کند به تمام گلها

و فوت مي کند به تمام ماهيها

و فوت مي کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششي که نازل خواهد شد .

 

برادرم به باغچه مي گويد قبرستان   

برادرم به اغتشاش علفها مي خندد

و از جنازه ي ماهيها که زير پوست بيمار آب   

به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند شماره بر مي دارد     

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفاي باغچه را

در انهدام باغچه مي داند .

او مست مي کند و مشت ميزند به در و ديوار

و سعي مي کند که بگويد

بسيار دردمند و خسته و مايوس است

او نا اميدي اش را هم

مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار مي برد

و نا اميديش آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام ميکده گم مي شود .

 

و خواهرم که دوست گلها بود   

و حرفهاي ساده ي قلبش را وقتي که مادر او را مي زد

به جمع مهربان و ساکت آنها مي برد

و گاه گاه خانواده ي ماهيها را

به آفتاب و شيريني مهمان مي کرد ...

او خانه اش در آن سوي شهر است

او در ميان خانه ي مصنوعي اش

با ماهيان قرمز مصنوعي اش

و در پناه عشق همسر مصنوعي اش   

و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي

آوازهاي مصنوعي مي خواند

و بچه هاي طبيعي مي سازد

او هر وقت که به ديدن ما مي آيد

و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود 

حمام ادکلن مي گیرد

او هر وقت که به ديدن ما مي آيد آبستن است .

 

حياط خانه ي ما تنهاست  

حياط خانه ي ما تنهاست  

تمام روز از پشت در صداي تکه تکه شدن مي آيد  

و منفجر شدن

همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان به جاي گل

خمپاره و مسلسل مي کارند

همسايه هاي ما همه بر روي حوض هاي کاشيشان

سرپوش مي گذارند   

و حوضهاي کاشي بي آنکه خود بخواهند 

انبارهاي مخفي باروت اند

و بچه هاي کوچه ي ما کيفهاي مدرسه شان را

از بمبهاي کوچک پر کرده اند .

حياط خانه ي ما گيج است .

 

 

من از زماني که قلب   , خود را گم کرده است مي ترسم       

من از تصور بيهودگي اين همه دست

و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم

من مثل دانش آموزي که درس هندسه اش را 

ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم

و فکر مي کنم که باغچه را مي شود به بيمارستان برد   

من فکر مي کنم ...

من فکر مي کنم ...

من فکر مي کنم ...

و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است  

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي شود .

 

نوشته شده توسط رها در 14:13 | موضوع:
• لینک ثابت   •